|
1. زندگی براساس تردیدها عمل نمی کند. تردید باعث ترویج مشکل، آشفتگی و استرس می شود. تصمیم بگیر و بگذار تا زندگی براساس تو حرکت کند. به خودت اعتماد داشته باش. 2. شجاعت، توانایی و عمل؛ سه رأس مثلث زندگی هستند. برای خیلی از تصمیم گیری های زندگی شجاعت و عمل، و توانایی برای به سرانجام رساندن کارها نیاز است. سه رأس مثلث روابط موفق هم اهمیت دادن، توجه و ارتباط است. ارتباط، درهای بین ما را می گشاید؛ توجه، به ما اجازه می دهد تا تجربه کنیم و اهمیت دادن به یکدیگر، ما را متحد می سازد. 3. اگر گذر زمانی نباشد پس حقیقتی هم نخواهد بود. ما زمان را می گذرانیم تا حقیقت را بیابیم. 4. ذهن، از ناشناخته ها دوری می کند. به همین دلیل هم هست که ما به دنبال شناخت همه چیز در اطرفمان هستیم و عاقبت دانا می شویم. ابتکار، کلیدی است برای کشف تخیلات مثبت و متعالی. 5. همانطور که به دنبال خود آسمانیمان هستیم، آن را انکار می کنیم. عشق ورزی به خود، حقیقت وجودیت را آشکار میکند. 6. رها شدن به معنی تبدیل شدن به آنچه فکر می کنی باید باشی نیست. رها شدن یعنی همینک به کسی که هستی عشق بورزی. 7. فکر کن دو اتاق یکی بسیار تاریک و دیگری بسیار روشن وجود دارد. دری این دو اتاق را به هم وصل می کند. اگر در را بگشایی چه اتفاقی می افتد؟ نور اتاق تاریک را روشن می کند. فکر های روشن و درخشان کن! 8. ف.م.ن.خ – فکر منفی، نمود خارجی 9. هر چیزی از گذشته که غیرقابل حل مانده، الآن هم حل نشدنی است. زندگی در اکنون گذشته را حل خواهد کرد. 10. زندگی از درون به بیرون جریان دارد و نه بالعکس. اگر این را درک کنی، دیگر هرگز قربانی زندگی نیستی! 11. عشق جواب می دهد، ترس عکس العمل نشان می دهد. عشق متصل می کند، ترس پاره می کند. عشق متعالی می سازد، ترس خوار می کند. عشق خلق می کند، ترس نابود می کند. 12. چیزی به نام اشتباه نیست. بلکه تجربه است. چیزی به نام شکست نیست. بلکه مخالفت دیگران است. چیزی به نام پیروزی نیست. بلکه موافقت دیگران است. اجازه بده تا زندگی از تو جاری بشود. 13. درگیر پیراستن زندگیت نشو. اجازه بده زندگی تو را تغییر بدهد. پیرایش، یک روکش خارجی ظاهری است. تغییر، دگرگونی درونی آگاهانه است. 14. درد، مقیاسی برای سنجش تحملت در برابر تغییر است. 15. تصمیم بگیر که نقش تو در زندگی چیست. آیا می خواهی تنها، تماشاگر نمایش زندگی باشی یا بازیگر صحنه زندگی؟ 16. با گوشهایت گوش می دهی اما با ذهنت می شنوی. با چشم هایت نگاه می کنی اما با قلبت می بینی. 17. ذهنت در لحظه نمی تواند زندگی کند. نمی توانی در لحظه فکر کنی، فقط از طریق آن می توانی تصمیم بگیری. یعنی اینکه ذهنت نمی تواند تو را آزاد کند. تنها آگاهی تو می تواند از اکنون آگاه باشد! آزادی واقعی یعنی آگاهی واقعی! 18. هر کدام از ما در دنیای خودش زندگی می کند –دنیایی که ما خودمان می سازیمش و به گونه ای خلق شده است که از عقاید و وجودمان ما محافظت کند. افکار ما وجود ما هستند. پس افکارت را مشاهده کن، بر موهبت هایی که داری تمرکز کن و اعتماد داشته باش. این چگونگی عضو بودن در زندگی است! 19. تمرین کن تا هر آنچه را که اطرافت هست، نمودی خارجی از خودت ببینی. از این طریق خیال باطل جدایی از دیگر انسانها و دیگر چیزها را در هم می شکنی. 20. ذهنت الآن فرق آنچه را که می خواهی و آنچه را که نمی خواهی نمی داند. تنها چیزی را می داند که روی آن تمرکز می کنی. خیلی از مردم روی آنچه که ندارند متمرکز می شوند، روی ناتوانی هایشان و بیماری هایشان. 21. اگر روی آنچه که داری تمرکز کنی، آن چیز افزایش می یابد. و اگر روی آنچه که نداری متمرکز شوی، آن چیز را حتی به مراتب کمتر در زندگیت خواهی یافت. اگر روی توانایی هایتان متمرکز شوید، آنها رشد می کنند. اگر روی سلامتی تان تمرکز کنید، رو به بهبودی می گذارد. (شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کفت بیرون کند!) 22. ذهن شما فرق بین یک واقعیت ذهنی و یک واقعیت در حال اتفاق و فیزیکی را نمی داند. چرا؟ چون اصلاً فرقی نیست! 23. تنها زمانی مشکل داری که باور کنی واقعاً مشکل داری! 24. این اصول را در زندگیت وارد کن تا واقعیت را تمرین کنی. واقعیت را تمرین کن تا زمانی که بر خیالات باطل فائق بیایی. و آزاد نبودن تو در اکنون تنها یک خیال باطل است! منبع: سایت spiritual.com.au
قدم به قدم تا تفکر مثبت مبحث "تفکر مثبت" مدتهاست که فراگیر شده و مشکل است که شما فردی را که حداقل در مورد این موضوع مطلبی نخوانده باشد پیدا کنید. تقریباً هر انسان عاقلی از تأثیرات سودمند افکار مثبت آگاهی دارد. اما چند نفر از ما از در زندگی روزمره مان، به طور مستمر مثبت اندیشی می کنیم؟ به طور معمول، وقتی کتابی در این مورد پیدا می کنیم، غرق در مطالعه آن می شویم و به این نوع روش تفکر ابراز علاقه می کنیم و پس از گذشت چند هفته -بیشتر وقتها بعد از چند روز!- به همان طرز تفکر معمول و سابقمان بر می گردیم. چرا تفکر مثبت را به عنوان بخش از زندگی مان باور نداریم؟ آیا این شکل اندیشه و تفکر برای مقبول شدن سخت بنظر می رسد؟ یا محیط و مردم اطراف ما آنچنان منفی نگر هستند که برای شخص ما سخت است تا مثبت نگر شود و اینگونه زندگی کند؟ اگر بخواهیم واقع نگر باشیم، مردم زیاد به این شیوه نگرش و تفکر پایبند نیستند. چرا؟ اصولاً به دو دلیل: 1. مردم در درک اهمیت و تأثیر درونی تفکر و افکار مثبت ناتوانند و آن را در راهی نادرست استفاده می کنند. 2. آنها نتایج قابل درک را می خواهند و وقتی که سود و بهره ای ملموس را در طی دو الی سه روز نمی یابند، علاقه خودشان را از دست می دهند. و مستمراً الگوی فکری سابقشان را پیش می گیرند. هشتاد درصد افکار یک فرد معمولی مثبت نیستند. وقتی ما شروع به مثبت اندیشی می کنیم، با وجود تمام افکار نامثبت مان، خودمان را به یک روش تفکر جدید وفق می دهیم –که روش مفیدی است. "من به راحتی درآمدم را بیشتر می کنم!". این یک جریان فکری آگاهانه است. اما وقتی بعد از ظهر به خانه بر می گردیم، دوباره به همان افکار منفی مان می چسبیم و این گونه بودن چقدر عذاب آور است. افکار منفی به طور ناخودآگاه به مغزمان می آیند. و ما این افکار را با بسیاری از احساسات منفی پردازش می کنیم. و همه این کارها بدون آگاهی مان از کاری که با خودمان می کنیم به وقوع می پیوندند. برای آزاد کردن تمام قدرت مثبت اندیشی تان، باید تمام افکار منفی تان را دستگیر و اعدام کنید! این کار اصلاً سخت نیست و تنها نیازمند تمرین و ممارست است. پس ما کی نتایج فوری و سریع این نوع طرز فکر را خواهیم دید؟ اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم با این شیوه تفکر، یک شبه به نتیجه نخواهیم رسید. وقتی به طور درست از این شیوه استفاده کنید، اندیشه های مثبت قدرت شان را برای خلق شگفتی ها در زندگی تان به نمایش خواهند گذاشت! بهترین کار این است که از هم اکنون شروع کنیم. بعد از اینکه در این شیوه زندگی غوطه ور شدید، نتایج این افکار به سویتان خواهند آمد. مقاله ای از: جردن شارون منبع: سایت spiritarticles.com
آیا در میان ما کسی هست که به طریقی لطمه ندیده باشد؟ ما توهین هایی رو که به ما شده، آسیب هایی را که دیدیم، متهم شدن های بی موردمان، گول خوردن هایمان و بدخواهی های دیگران علیه خودمان را به یاد میآوریم. درد عمیقی را که این خاطره ها در روح ما باقی می گذارند باعث می شوند که آنها را هیچ وقت از یاد نبریم. افراد زیادی هستند که به ما کمک می کنند این دردها را فراموش نکنیم؛ کسانی که بخاطر رنجها و ناتوانی هایشان برای بخشودن، ما را در بودن در این حالت تنفر و انزجار نگه می دارند. من می خواهم تا رابطه ام را با کسی که به من صدمه زده قطع کنم، او را نبشخم و یا حتی همان ضربه ای را که به من وارد کرده به او بزنم. و همانطور که روی خواسته ام پافشاری می کنم قاطعانه می گویم: "هرگز! من هرگز او را نمی بخشم!" حالا سئوالی پیش میآید. چه کسی از این نوع طرز فکر ضرر می کند؟ بی شک خودم هم می دانم که رنجها و دردهای من با چسبیدن به این تعصبها و تنفرها فرو نمی نشیند، و همچنین می دانم که مصیبت هایم تنها با تصمیم های لجوجانه و خودسرانه افزایش خواهند یافت. "او چیزی گفت که باعث شد شغلم را از دست بدهم. تو هم اگر یک همچین اتفاقی برایت بیافتد ناراحت خواهی شد." اگرچه او هنوز در اداره است، کار می کند و بطور واضحی هم از بابت این اتفاق ناراحت نیست، اما با این حال من هنوز به این احساس خشم و یا تنفر چسبیدم و به دنبال راهی هستم تا به او آسیبی مشابه آنچه به من زد، بزنم. من با گذشت نکردن در اصل به خودم لطمه می زنم. وضیعتی که پیش آمده بود، تمام شد. بحثی در مورد تغییر آن نیست بلکه سئوال اینجاست که من حالا با این وضعیت چه کنم؟ وقتی بچه بودم مادرم به من گفت: "جواب بدی را با بدی نده!" و "خودت را به اندازه آنها کوچک نکن!" واقعاً او راست می گفت. نکته اصلی ای را که می خواهم رویش اصرار کنم این است که بحثی در مورد درستی یا نادرستی نیست، بلکه بحث در مورد سودی است که من از آن بهره مند خواهم شد. رفتارها و نحوه فکر کردنم واقعاً مهم هستند. آنها باعث بوجود آمدن غم و اندوه و یا شادی و خوشحالی نه تنها در خودم بلکه در دیگران هم خواهند شد. افرادی که در حیطه زندگی من هستند حتماً متوجه بی رحمی من می شوند. و من، دوستان و خانواده ام حتماً از این مسأله متأثر خواهیم شد. با دانستن این پیشآمدها، من شروع به بخشودن و گذشت می کنم. چیزی که بیشتر ما را از بخشودن دور نگه می دارد این است که گمان می کنیم بخشودن یعنی چشم پوشی کردن. نه این نیست. بخشودن یعنی بخشیدن. بخشودن اصولاً برای خودمان است. از خودتان بپرسید: "آیا زندگی برای بخشیدن است یا برای گرفتن؟" اگر زندگیتان برای گرفتن است، شما اغلب از درد و ناتوانیتان در رها کردن و بخشیدن چیزها و موقعیت هایی که در زندگیتان باعث غم و اندوه می شوند رنج خواهید برد. دستان شما از زخمها و دردهای گذشته پر خواهد بود. با حمل این چنین بار سنگینی، احساس سبکی از دست خواهد رفت. در عوض شما نگرانی، اضطراب، ترس، تنهایی و غم را تجربه خواهید کرد. حالا آن بار را زمین بگذارید، و یا بهتر است که آنرا به خدا بدهید. سبکی را تجربه کنید! اجازه بدهید از شما سئوالی بکنم. تا به حال اشتباهی کردید؟ پژواک صدای "بله" گفتنتان را می شنوم. آیا شانس دوباره ای می خواهید؟ دوباره دارم صدای شما را که با "بله" پاسخ می دهید می شنوم. اکنون می خواهم مطابق قانون "کارما" با شما صحبت کنم. اگر آرزوی شانسی دوباره را می کنم، پس بهتر است تا ابتدا آنرا به دیگران بدهم! هر چه از این دست بدهی، از آن دست می گیری. شاید دارید فکر می کنید: "نه! کسی به من شانس دوباره نخواهد داد. پس چرا من باید به آنها بدهم؟ " این طرز فکر دقیقاً جواب همان چرایی است که دیگران به ما شانسی دوباره نمی دهند. من ابتدا باید خودم را اصلاح کنم. سپس دنیا بدلیل داشتن ارتباط با من عوض خواهد شد. تضمین شده است! فکر دیگری که خیلی های دیگر می کنند، احساس برقراری عدالت است. ما گمان می کنیم که شخص خاطی هر طور که شده باید مجازات بشود. نگران نباشید. ما همزمان که از کارها و رفتارهای خوبمان سود می بریم، از رفتارهای نادرستمان نیز رنج می بریم. شما با توسل به تجربه تان می دانید که این یک واقعیت است و هیچی آنرا متوقف نمی کند. اما مجازات دیگران کار من نیست. طبیعت خودش این کار را خواهد کرد. کار من این است که به غم و دردهای جهان دیگر اضافه نکنم. کار من رها کردن و بخشیدن است. زندگی من برای بخشیدن است. با این کار من نه تنها به دیگری بخشایش می کنم، بلکه به خودم نیز بخشایش می کنم. یک زندگی هماهنگ را شروع میکنم تا قدرت درونی ام، قدرت معنوی ام را دوباره احیا کنم. زندگی من برای بخشیدن است! منبع: سایت spiritarticles.com
1. مهمترین درس در سال دوم حضورم در مدرسه پرستاری، استادمان بطور ناگهانی از ما یک کوئیز گرفت. من چون دانشجوی پرکاری بودم تمام سئوالات را به راحتی جواب دادم، تا وقتیکه سئوال آخر را خواندم: "اسم کوچک سرایدار مدرسه چیست؟" حتماً این یک شوخی بامزه از سوی استادمان بود. من سرایدار را بارها و بارها دیده بودم. او زنی بلند قد با موهای مشکی و حدود پنجاه ساله بود. اما آیا من باید نامش را می دانستم؟ پاسخنامه ام را در حالیکه گزینه آخرش خالی بود به استاد دادم. درست قبل از اتمام وقت کلاس، یکی از دانشجویان پرسید که آیا این سئوال در امتحان نمره ای دارد یا خیر. استاد جواب داد: "بله!" "شما در حرفه تان افراد زیادی را می بینید. همگی شان مهم هستند. آنها به توجه شما و نگاهتان احتیاج دارند. حتی اگر تمام آن کاری را که برایشان می توانید بکنید "سلام!" باشد." من هیچگاه آن درس را فراموش نکردم. همچنین فهمیدم که نام آن زن "دوروتی" بود. 2.مسافری در باران یک شب در ساعت 11:30، پیرزنی از نژاد آفریقایی کنار بزرگراهی در شهر آلاباما ایستاده بود و شاید تنها کاری که میکرد تحمل کردن باران سیل آسایی بود که مانند شلاق بر بدن او فرود می آمد. ماشینش خراب شده بود و نامیدانه منتظر کسی بود تا او را سوار کند. در حالیکه بسیار خیس شده بود تصمیم گرفت تا با اشاره دست ماشینی را متوقف کند. مرد جوان سفید پوستی برای کمک کردن به او ایستاد. –درواقع کاری بسیار نامتعارف در آن سالهای پر از ستیز 1960. مرد او را به جای امنی برد و برای او تاکسی گرفت تا به سوی خانه اش برود. پیرزن که به نظر می رسید عجله داشته باشد، آدرس خانه مرد را یادداشت و با لبخندی حاکی از تشکر از او خداحافظی کرد. هفت روز گذشت و زنگ خانه مرد جوان به صدا درآمد. با کمال تعجب دید که کسی برای او تلویزیونی رنگی سفارش داده است. همچنین بر روی آن یک تکه کاغذ چسبانده شده بود. او آنرا خواند: "برای کمکتان در آن شب بارانی در بزرگراه بسیار متشکرم. باران نه تنها مرا خیس کرد بلکه روح و روانم را نیز شست. سپس شما از راه رسیدید. به خاطر شما بود که من توانستم درست قبل از مرگ شوهرم بر سر بالین او حاضر شوم. خدا شما را به خاطر کمکتان به من و کمکهای متواضعتان به دیگران رحمت کند!" باتشکرخانم نات کینگ کول 3.همیشه آنهایی را که بهشان خدمت می کنی بیاد داشته باش در آن زمانهایی که بستنی پسته ای بسیار ارزان تر بود، پسر بچه ای ده ساله وارد یک کافی شاپ شد و پشت یکی از میزها نشست. گارسون یک لیوان آب برای او آورد. پسرک پرسید: "قیمت یک بستنی پسته ای چند است؟" گارسون جواب داد: "پنجاه سنت" پسرک، پولهایش را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به شمردن آنها. "خب قیمت یک بستنی توت فرنگی چند است؟" تا این زمان مردم زیادی وارد شده بودند و گارسون باید به سفارشات تمام آنها می رسید. او که از سئوالات وقت تلف کن پسربچه عصبانی شده بود، بی ادبانه پاسخ داد: "سی و پنج سنت" پسرک دوباره پولهایش را شمرد. "پس لطفاً برایم یک بستنی توت فرنگی بیاورید." گارسون بستنی پسرک را همراه با صورتحسابش روی میز او گذاشت رفت. پسربچه بعد از اینکه بستنی اش را خورد، صورتحسابش را پرداخت و بیرون رفت. وقتی گارسون برگشت تا میز او را تمیز کند، شروع به اشک ریختن کرد. کنار ظرف خالی بستنی اش، دو سکه پنچ ستنی همراه با دو پنی به طور کاملاً مرتب روی هم قرار داده شده بودند. می دانید، او نتوانست بستنی مورد علاقه اش را داشته باشد، برای اینکه باید پولی هم می داشت تا برای گارسون انعام بگذارد! 4.مانعی در راه در زمانهای قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد. خودش در گوشه ای پنهان شد و منتظر شد تا ببیند که چه کسی آن را از جایش تکان خواهد داد. بعضی از تجار ثروتمند همراه با خدمه شان به آنجا رسیدند. و به راحتی از کنار آن دور زدند و رفتند. بسیاری دیگر با صدای بلند پادشاه را مقصر دانستند که چرا در حفظ راحتی مردم تلاش نمی کند، اما هیچکدام از آنها نیز آن تخته سنگ را از جایش تکان ندادند. سپس مردی دهاتی که کوله باری از سبزیجات بر روی دوشش بود از راه رسید. وقتی به تخته سنگ برخورد، بارش را روی زمین گذاشت تا تخته سنگ را به گوشه جاده منتقل کند. بعد از تلاش بسیار موفق شد تا این کار را بکند. وقتی به سمت کوله بارش رفت تا آن را از روی زمین بردارد و به کارش برسد متوجه یک کیسه در همانجایی که تخته سنگ قرار داشت، شد. کیسه پر از طلا بود و یادداشتی از پادشاه در آن قرار داشت که در آن گفته بود این کیسه متعلق به کسی است که تخته سنگ را جابجا کرده است. مرد دهاتی چیزی را می دانست که هیچ یک از ما هیچگاه نفهمیدیم: "هر سد و مانعی که در راهمان است، می تواند یک شانس برای تغییر زندگی مان باشد!" 5.بخشیدن بخیلانه! سالها پیش وقتی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستانی مشغول به کار بودم، دختر کوچولویی بنام لیز را می شناختم که از یک بیماری نادر خطرناک رنج می برد. مدتی بعد معلوم شد تنها راه نجات، گرفتن خون از برادر پنچ ساله اش که به طرز معجزه آسایی از این بیماری جان سالم بدر برده بود، و انتقال آن به بدن لیز بود تا آنتی بادی های موجود در خون برادر پنچ ساله در بدن خواهرش بر علیه بیماری به کار بیافتند. دکتر موضوع را با برادر کوچولوی لیز در میان گذاشت و از او درخواست کرد تا برای کمک به خواهر کوچکش شتاب کند. من دیدم که او برای لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد از کشیدن نفسی عمیق گفت: "بله اگر این کار باعث نجات او می شود، من این کار را خواهم کرد." برای انجام انتقال خون او در کنار خواهرش بر روی تختی خوابید و لبخند می زد، همچنان که همه ما لبخند می زدیم و لحظاتی بعد دیدیم که رنگ به گونه های سفید لیز برگشت. در همین لحظه رنگ از چهره برادر کوچولو پرید و لبخندش محو شد. او رویش را به طرف دکتر کرد و با صدایی لرزان گفت: "آیا من الآن می میرم؟" پسرک بدلیل کمی سن دچار سوءتفاهم شده بود. او گمان می کرد که برای حفظ جان خواهرش باید تمامی خونش را به او ببخشد. می دانید، بعد از همه موارد، مهمترین چیز درک وضعیت موجود و نحوه بخورد با آن است.
از طرف فرشته ها: "اگر شما با قلبی گشاده به ما گوش سپارید، ما آنچنان هم برای شنیده شدن مشکل نیستیم. بیشتر وقتها ما نزدیکتر از آن به شماییم که تصورش را بکنید. یک نجوا، یک فکر، تنها علائمی از شما هستند که ما به آن نیاز داریم تا ارتباطمان را با شما آغاز کنیم. ما برای هر آنچه شما در این کره خاکی بنام زمین تجربه می کنید، احترام زیادی قائلیم. ما هرگز در جست و جوی این نیستیم که در زندگی شما دخالت بی مورد کنیم. تنها می خواهیم موهبت های اشراق و فراست و راه های نگرش تازه به خود را برایتان به ارمغان آوریم." هر کسی قادر به شنیدن صدای فرشتگان نیست. خیلی از مردم پیامهای عمیق و قابل تأملی را از طریق ابزارهای غیر کلامی مانند دیدن ها، احساسات یا افکارشان دریافت می کنند. شنیدن صدای خدا و فرشتگان را "غیب شنوی" می نامیم. صدای آنها ممکن است مانند صدای خودتان یا شاید طور دیگری باشد. می تواند از بدن شما نشئت بگیرد یا از افکارتان یا بنظر برسد که سرچشمه آن از بیرون سرتان است. وقتی فرشته ای به من اخطار داد که ماشینم دزدیده خواهد شد، انگار که صدای او را که از میان لوله دستمال کاغذی با من صحبت می کرد می شنیدم. یک ساعت بعد وقتی که متوجه شدم فردی را که به عنوان مسافر سوار کرده ام در اصل یک سارق اتومبیل هست، همان فرشته از درونم دستورات لازم برای حفط جانم را به من دیکته کرد. به هنگام نوشتن کتابم نیز با عنوان "فرشته درمانی یا angel therapy " احساس می کردم که فرشتگان از درون و بیرون به کمک من آمده اند. امکان دارد شما صدای ضعیفی را بشنوید و از خود بپرسید که آن صدا چه بود. در این مواقع پا پیش گذاشته و از فرشتگان بخواهید که پیامشان را دوباره تکرار کنند. به آنها بگویید : "یک ذره بلندتر لطفاً!". آنها از اشتیاق شما برای شنیدن پیامشان تشکر می کنند و آنها را روشن تر و قابل فهم تر بیان می کنند. شاید اول فکر کنید که صداها بدلیل تخیلات شما و ناشی از افکار مشتاق شما باشد. به خصوص وقتی که بطور آگاهانه شروع می کنید به ایجاد رابطه با آنها. شما پیش خود فکر می کنید: "اینها همه تخیلات هست. ای کاش حقیقت داشت و فرشته ها واقعاً به من کمک می کردند. ولی در عوض من کاری عبث انجام می دهم و آنها صحبت های من را نخواهند شنید." ما این طرز فکر شما را از طریق قوی کردن بنیه های اعتقادی، اعتمادی و دادن تمرین های مناسب خوب خواهیم کرد. اگر اعتقادتان به فرشته ها متزلزل هست، پس از خدا بخواهید که بهتان کمک کند. به او بگویید: "لطفاً اعتقادم را بیشتر کن. من خواهان اینم که خودم را از تمام ترسهایی که اعتقادات مرا ضعیف می کنند نجات دهم." جهان همیشه مترصد تحقق بخشیدن به خواسته های الهی و نیک ماست. صدای فرشته ها همیشه دوست داشتنی و قابل اعتماد خواهد بود. حتی زمانی که ما را از خطری که در شرف وقوع است، با خبر می کنند. به عنوان یک روانکاو آموزش دیده ام تا باور کنم که شنیدن صدا یکی از علائم دیوانگی است. هنوز هم شنیدن صدای "خود" درونمان تنها نشانه دیوانگی است. پیام هایی را که خود درونمان به ما می دهد، رنگ تخریب و تجاوز و بی پروایی و تندی و تیزی دارد. به طور مثال، خود درونمان ممکن است ما را متقاعد کند که بازنده هستیم. همین طور، ذهنیتمان را بطور مداوم عوض می کند و می گوید دوشنبه فلان کار را بکن، سه شنبه فلان کار را و چهارشنبه از ما می خواهد کاری کنیم که شاید با دستورات قبلیش کاملاً رو در رو باشد! اگر شما به صدای خود درونتان گوش دهید، زندگیتان پر هرج و مرج و ترسناک خواهد شد. در عوض، فرشتگان راهنمایی هایشان را روز به روز و صبورانه برای ما تکرار می کنند تا ما آنها را در زندگیمان بکار بندیم. ممکن است، برای مثال، این توصیه فرشته ها را بارها و بارها و یاحتی سالها و سالها بشنوید که به شما میگویند: "تو نویسنده –یا پزشک- بزرگی خواهی شد." یا شاید بارها و بارها از شما بخواهند که مراقب سلامتی تان باشید. شما زمانی متوجه می شوید که پیامی را که شنیده اید از سوی فرشتگان –و نه خود درونتان- است که آن پیام هماهنگ و نامتناقض، سرشار از عشق و توجه و نه پر ازار و مضر برای شما و خانواده تان باشد. به هر حال، غیب شنوی تنها یکی از چهار راهی است که ما با آن از وجود فرشته ها بهره می بریم. شاید فرشتگان شما از طریق عکسها و تصاویر ذهنی با شما صحبت کنند. ما این نوع ارتباط را "غیب بینی" می نامیم. ممکن است پیام فرشته ها از طریق تصاویر لحظه ای که در ذهنتان پدید می آید یا در دنیای خارج آن را می بینید به شما منتقل شود. پیامهای بصری فرشتگان شاید سمبلیک باشد. بطور مثال، دیدن ناخودآگاه علامت توقف به معنای این است که در کاری که دارید می کنید شکیبا باشید، درنگ کنید یا آن کار را متوقف کنید. به طور حسی شاید شما پیام این تصاویر را درک کنید. مانند اینکه مدال افتخار یا لوح تقدیری را ببینید و به طور غیرارادی احساس کنید که پیروزی در یک قدمی شماست. اگر در درک پیامهای بصری فرشتگانتان مشکل دارید، ازشان بخواهید تا پیامشان را واضح تر بیان کنند و این درخواست ها را تا آنجا ادامه دهید که موفق به درک کامل پیامشان بشوید. بعضی اوقات ما کانال های ارتباطی مان با فرشته ها را بدلیل ترس می بندیم. شاید بطور ناگهانی تصویری ناگوار از آینده تان را ببینید که باعث ترستان شود. و شما کانال غیب بینی را با بستن چشم سومتان غیر قابل استفاده می کنید. یکی از مراجعین من کانال غیب بینی اش را در زمانهای خیلی دور، وقتی که بچه بود بدلیل دیدن تصویر ذهنی طلاق پدر و مادرش در آینده به طور کامل بست. یکی دیگر از مراجعینم نیز چشم سومش را بدلیل اینکه تصویری از خود را –درآینده- در حال معاشرت با یکی از همکاران متأهلش می بیند، برای همیشه می بندد. یکی دیگر نیز تلاش می کرد تا یک پیام مستمر الهی را مبنی بر پیدا کردن شغلی دیگر در مکانی جدید نادیده بگیرد. چرا که او به خدا برای برآورده کردن نیازهای مادیش در حین دگرگونی شغلی اعتمادی نداشت. ممکن هم هست که شما این راه ارتباطی تان را به خاطر ترس از آنچه که ممکن هست ببینید، می بندید. به همان اندازه که میل دارید فرشته نجاتتان را در قالب یک انسان ببینید، به همان اندازه هم ترس از دیدن روحی احیاناً ترسناک شما را در استفاده از این نوع ارتباط بی میل کند. فرشتگان به ترس شما احترام بسیاری می گزارند و تا زمانی که این احساس به شما دست ندهد که ظهور آنها موهبت است نه رنج و عذاب، پیش شما ظاهر نخواهند شد. راه سومی که از طریق آن راهنمایی های فرشتگان را دریافت می کنیم، راه احساسات و حواس فیزیکی است که ما آنرا "حواس غیبی" می نامیم. این کانال ارتباطی توصیه های الهی را از طریق حواس فیزیکی مانند گرفتگی و تنشهای عضلانی صورت، شکم، دست و ارگانهای جنسی به مشتریانش ابلاغ می کند. آنها به طور حسی معنی خاص این عکس العمل ها را می دانند. کسی که از این حواس آگاهی دارد تغییرات فشاری و دمایی مثلاً اتاق را می تواند دلیل بر خبری مثبت یا منفی از آینده بداند. هر کدام از حواس پنج گانه ما، یک کانال روحانی هستند. افرادی که حواس غیبی دارند، راهنمایی های الهی را از طریق حواس ظریف لامسه، بویایی و چشایی کسب می کنند. شاید شما حضور مادربزرگ متوفی تان را از طریق شنیدن عطر مورد علاقه او درک کنید! هم چنین شاید یک فرشته با پراکندن بوی شکوفه های درخت پرتقال، خبر یک عروسی قریب الوقوع را به شما بدهد. این افراد بسیاری از راهنمایی های آسمانی را از طریق احساسات فیزیکی، تنشهای عضلانی شکم و کتف و کمر دریافت می کنند. خیلی از این اشراق ها برخواسته از ناحیه شکم مانند لرزشها، گرفتگی ها و شل شدن ماهیچه های شکمی –بر اساس نوع خبر- می باشد. به طور غریزی افراد مسلط بر این کانال ارتباطی معنی این تنشهای عضلانی را سریع تعبیر می کنند و یک فرد باتجربه راهنمایی های بدنی را بدون درنگ در زندگی خود مورد استفاده قرار می دهد. این افراد، گاهی هم، پیامهای آسمانی را از طریق قلب و احساسات عاشقانه کسب می کنند. اگر فکر انجام کاری سینه شما را با احساسات گرم و شاد متورم می کند، در اصل این یک پیام از سوی خدا و فرشتگانش است. شاید شما فکر کنید: "اگر این واقعیت داشت چه خوب می شد! این فقط یک رویاست." اما آن شادی را که فکرتان برای شما حاصل کرده است، نقشه ای است که شما را به سو ی زندگی که باید داشته باشید هدایت می کند. و اما راه چهارم ارتباط با فرشتگان را "شناخت غیبی" می نامیم. مردم اغلب دارای این حس هستند و شاید حتی تشخیص نمی دهند که آنها به طور طبیعی اطلاعات دقیق و به تفضیلی را از خدا و فرشتگانش دریافت می کنند. شما می توانید از یک همچین فردی سئوالی درمورد آنچه در ذهنتان هست، بپرسید تا چند دقیقه بعد جوابی قابل قبول برای آن به شما بدهد. شاید شما بپرسید: "چگونه این ها را می دانست؟!" و او جواب خواهد داد: "من نمی دانم. تا چند لحظه پیش هیچی در مورد آن نمی دانستم!" این افراد می دانند بدون آنکه بدانند که چگونه می دانند! از این رو ممکن است که به اعتبار علمشان شک کنند. این یک اشتباه است، چون وقتی دانش الهی به ذهن ما وارد می شود در اصل هدیه ای است که می توانیم از آن برای اصلاح زندگی مان و خدمت به جهان استفاده کنیم. ما همیشه به هر چهار کانال ارتباطی دسترسی داریم. گاهی با تمرین می توانید در کسب پیامهای آسمانی از هر چهار کانال متبحر شوید. در ابتدا مردم برای ایجاد کانال ارتباطی تنها روی یکی از این چهار راه متمرکز می شوند. به طور طبیعی افراد دید محور تمایل دارند که روی تصاویر ذهنی تمرکز کنند . اگر مایل به شنیدن پیامهای شنیداری هستید پس به صداهای درون و بیرون گوش فرا دهید. اگر می خواهید بر پیامهای فیزیکی و حسی مسلط شوید، حواس و احساسات فیزیکی شما ابزارهای شما هستند و پیامهای الهی را به شما منتقل می کنند. و اگر شما مشتاق به بهره گیری از افکارتان هستید یا آدمی هستید که به دنبال معانی مخفی شده در وضعیت ها و موقعیت های مختلف می گردید، پس افکارتان را برای راهنمایی هر چه بهتر در زندگیتان بکار بگیرید. مقاله ای از دکتر دورین ویرچو (Doreen Virtue) منبع: سایت spiritual.com.au
روزی شاهزاده ای زندگی می کرد که چون به سن جوانی رسیده بود، قصر راترک گفت تا در ملک بزرگی که پدرش به او داده بود زندگی کند. به او گفته شده بود که هرگاه احساس خطر کرد، در بالاترین پنجره برج چراغی روشن کند؛ پدرش او را خواهد دید و برای کمک به او اسبی مخصوص به همراه کالسکه ای خواهد فرستاد تا او را به نقطه ای امن برساند. هرچند پدر به پسرش اخطار داده بود که نه زیاد دورتر از ملک جدید پسر، جاودگری که دشمن قسم خورده سلطنت است زندگی می کند. به شاهزاده گفته شده بود که به هنگام روشن کردن چراغ اعلان خطر مراقب باشد توجه جادوگر را بر نیانگیزد. چون او هم اسب مخصوص خود را به همراه کالسکه ای خواهد فرستاد و شاهزاده را به سوی خطر روانه خواهد کرد. البته این صحبتها باعث ترس شاهزاده جوان شد. با این حال، او چگونه می توانست فرق دو اسب و کالسکه را که یکی متعلق به پدرش بود و دیگری متعلق به جادوگر، بفهمد؟ پدرش به او خاطر نشان کرد که تنها یک راه مطمئن وجود دارد و آن این است که هرگاه قصد سوار شدن در کالسکه را داشت، اسبی را کالسکه را می کشد بسنجد. اگر رنگش روشن باشد پس حتماً او را به جایی امن خواهد برد و اگر رنگش سیاه باشد او را در خطر خواهد انداخت. همانطور که می توان پیش بینی کرد، خیلی از وضعیت های سخت و خطرآفرینی که زندگی برای شاهزاده پیش می آورد، سبب می شدند که او برای درخواست کمک چراغ خطر را روشن کند. و بیشتر وقتها به هنگام خطر، چون شتاب می کرد تا هر چه سریع تر قلعه اش را ترک کند، از توصیه های پدرش غافل می شد؛ مدام فراموش می کرد اسبی را که آمده او را ببرد آزمایش کند که واقعاً از سوی پدرش است یا نه. در نتیجه در اواسط راه او متوجه می شد که اسب بسیار وحشیانه و تند حرکت می کند و اینجا بود که در می یافت بی توجهی در بررسی اسب فرستاده شده، او را در همان استرس و نگرانی که مشکل پیش آمده برای او سبب می شد، قرار می داد. عاقبت، او توانست به هنگام خطر بر خودش مسلط شود و هنگامی که قصد سوار شدن در کالسکه را داشت، اسب را بررسی می کرد که آیا از طرف پدرش است یا از طرف جادوگر.
مرد ثروتمندی از دینا رفت و ثروت کلانی برای تنها پسرش به ارث گذاشت. پسرک که ظرفیت این همه ثروت را نداشت، مست و مغرور شروع بهولخرجی و دست و دل بازی کرد. روزی پسر از مقابل شیوانا رد می شد. شیوانا را دید که به همراه یکی از شاگردانش به مرد فقیری در تعمیر و مرمت خانه اش کمک می کند. از سر تکبر نگاهی به شیوانا انداخت و گفت: "استاد! می بینید که برای خوشبخت شدن راه های ساده تری هم وجود دارد! به شما قول می دهم تا چند سال دیگر تمام این سرزمین را با شانس واقبال خوبی که دارم تصاحب می کنم!"
شیوانا به خورشید نگاه کرد، سپس به شایه پسر اشاره ای کرد و گفت: "من جای تو بودم به سایه دل نمی بستم!" پسر پوزخندی زد و از شیوانا دور شد. شاگرد شیوانا پرسید: "حکایت سایه چیست؟" هنگام طلوع خورشید، روبهای از لانه اش بیرون آمد و با حالتی پر تکبر به سایه بزرگ و بلندی که خورشید صبحگاهی برایش درست کرده بود نگاه کرد و با غرور فریاد زد: "امروز شتری خواهم برد!" سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر بهدنبال شتر گشت. اما چیزی نصیبش نشد. آن گاه دوباره به شایش نگریست و گفت: "یک موش هم برای من کافی است!" زندگی هم گاهی بلا را بر سر انسان می آورد. وقتی چند صباحی بختو اقبال پشت سر هم به انسان روی آورد، شخص گمان می کند که همیشه سایه اش بزرگ و اقبالش بلند خواهد بود. اما وقتی چرخ روزگار به شکلی دیگر خود را نشان می دهد، آن موقع است که فرد قد و قواره واقعی خودش را می فهمد. من اگر جای این پسرک خام بودم اصلاً به سایه دل نمی بستم."
زن سالمندی شوهرش را از دست داده بود. غم فوت شوهر و تغییر رفتار اطرافیان نسبت به زن باعث شده بود او همم کم کم نسبت به زندگی میل و رغبتش را از دست بدهد و چشم به راه مرگ بماند. اما لا وجودی که لب به غذا نمی زد و دایم بیمار بود، فرشته مرگ به سراغش نمیآمد. سرانجام طاقت زن طاق شد و از فزندانش خواست تا او را پش شیوانا ببرند تا از او کمک بخواهد. شیوانا با تعجب به سر و صورت زن خیره شد و از همراهان زن پرسید: "آیا او در زمان حیات شوهرش هم این قدر ژولیده و به هم ریخته بود؟" دختر زن گفت: "اصلاً! مادرم به خودش می رسید و لباسهای تمیز و نو می پوشید و سعی می کرد خودش را نسبت به سن و سالش جوان تر نشان دهد. اما بعد از فوت پدر او دیگر به سر و وضع خود نرسید و خودش را به این روز انداخت." شیوانا به زن نگاهی انداخت و گفت: "برای مردن شتاب مکن. اگر زنده ای برای این نیستکه بمیری بلکه برای این است که زندگی کنی. مرده ها هم می میرند تا زندگی نکنند. برخیز و با کمک دخترانت سر و وضع خودت را اصلاح کن. لباس های خوب بپوش و زندگی را از سر بگیر. وقت مردنت که فرا برسد آن وقت دست از زندگی بکش. برخیز و برو." هفته بعد آن زن سالمند هماه فرزندانش دوباره پیش شیوانا آمدند. شیوانا این بار در چهره زن رنگ حیات و زندگی یافت و متوجه شد که سالم تر از قبل است. هم چنین لباس های زن تمیز و ظاهرش هم رو به راه تر از قبل بود. شیوانا از زن پرسید: "اکنون زندگی را چگونه می بینی؟" زن سالمند لبخندی زد و گفت: "تازه متوجه شدم که زنده هستم تا زندگی کنم و مرده ها می میرند تا زندگی نکنند. بنابراین تا زنده هستم باید مثل زنده ها رفتار کنم. به همین سادگی!"
(تمام شخصیتهای این داستان از خدایان هندو هستند) روزی گانشا (Ganesha) برای بازی از خانه شان بیرون رفت و گربه ولگردی را یافت. چون گانشا به قدر کافی بزرگ نبود تا خوب و بد را بتواند تشخیص دهد، شروع کرد به کشیدن گوشها و دم گربه. آن گربه را به شدت اذیت کرد و دست آخر هم با چوبدستی اش او را کتک زد و تا آنجا پیش رفت که گربه از درد زیاد و کبودیهای فراوان صداهای غیر عادی از خودش بیرون می داد و گانشا هم از ترس اینکه نکند گربه وحشی شده باشد سریع فرار کرد. ساعتی بعد گانشا درخانه بود. با تعجب و ناراحتی فراوان، مادرش را که بد احوال به نظر می رسید دید. موهایش به ریخته بود و در صورتش آثار چنگ زدگی به چشم می خورد. و از شدت کبودی های روی بدنش می شلید و راه می رفت. - "مادر! کی تو را زده است؟" - "متأسفانه تو باعث این همه هستی!" - "به هیچ وجه! من هرگز چنین کاری نمی کنم!" - "آیا تو به یاد می آوری لحظاتی پیش چگونه باعث اذیت گربه ای شدی؟" گانشا فکر کرد که حتماً صاحب گربه آمده و مادر دورگا (Durga) را به خاطر رفتار زننده پسرش نسبت به گربه، تنبیه کرده است. پس شروع به گریه کرد. - "آن مرد کجاست؟" گانشا با بغض پرسید. - "نه جریان این نیست پسرم. من تنها، مادر فیزیکی تو نیستم. من دنیا را با وجودم پر کرده ام. در واقع تو هر کاری، حتی با کوچکترین عضو این دنیا بکنی با من کرده ای!" سالها بعد مادر دروگا با لباس خانه، مغرورانه روی صندلی اش نشسته بود. تازه از تفکر عمیق در آمده و در آن حال کاملاً از وجود الوهیت خودش آگاه شده بود. اندکی بعد گردنبند جواهر نشان زیبایی را که شوهرش شیوا (Shiva) به او هدیه کرده بود در گردنش داشت. اما با دیدن پسرانش گانشا و کارتیک (Karteek) که مشغول بازی بودند، به آنها گفت: "نگاه کنید بچه های من! این گردنبند گران بها را به کسی از شما دو نفر خواهم داد که اولین کسی باشد که پس از سفر به دور دنیا پیش من برگردد. پس مسابقه را شروع کنید و تمام راه های موجود در دنیا کشف کنید!" کارتیک فوراً کارش را رها کرد، بیرون رفت تا حیوانی را که بسیار دوست می داشت تا بر آن سوار شود –که در اصل یک اسب جادویی بود- آماده کند. او مسافرتش را آغاز کرد. تا آنجا کی می توانست سریع می رفت. دور زمین، ماه و سیاره های اطراف را گشت. بعد به سمت کهکشان ها روانه شد. شهاب های آسمانی را دید. حتی نیم نگاهی به یکی دو سیاه چاله هم داشت. تقریباً خسته شده بود و بیاد آورد که برای برگشت هم باید انرژی کافی داشته باشد. وقتی کارتیک خوشحال به خانه رسید، برادرش را دید که گردنبند جواهرنشان رو گردنش بود! گانشا حالا عاقل تر می نمود. چرا که او به تمام و کمال –و سادگی هرچه تمامتر- همه راه های اطراف بدن مادرش را دید و در آخر پیش او تعظیم کرد.
داستان زیر برداشتی است از کتاب "اسرار خلوتیه" اثر شیخ قلندر شاه: روزگاری، در شرق سرزمین ارمنستان، دهکده کوچکی با دو جاده موازی به نام های "جاده شمال" و "جاده جنوب" وجود داشت. مسافری از شهری دور وارد دهکده شد و تصمیم گرفت تا "جاده جنوب" را پیش گیرد و مسیر آن را دنبال کند. بعد از مدتی پیاده روی، او بر آن شد تا جاده دیگر یعنی "جاده شمال" را هم طی کند. اگرچه به محض ورودش به جاده، دکان داران متوجه چشمان اشکبار او شدند. قصاب به نساج گفت: "حتماً در جاده جنوب کسی مرده است. ببین آن غریبه بیچاره که تازه از آنجا برگشته چه گریان است!" کودکی هم آن نزدیکی سخنان دو دکان دار را شنید و چون با حقیقت تلخ مرگ آشنا بود با تمام وجود شروع به گریه کرد. طولی نکشید که تمام کودکانی که در خیابان مشغول بازی بودند، شروع به گریه کردند. مرد مسافر از جایش بلند شد و تصمیم گرفت تا فوراً آنجا را ترک کند. او پیاز هایی را که مشغول پوست گیریشان بود –و در واقع مسبب اصلی چشمان خیس او بودند- رها کرد و رفت. به هرحال، مادران کودکان گریان که متوجه هق هق های آنها شدند به سمت جاده رفتند تا ببینند که جریان چیست. بزودی آنها هم فهمیدند که موضوعی تراژیک در "جاده جنوب" اتفاق افتاده است. و این را نه تنها از دهان قصاب و نساج، بلکه از دهان دیگر دکان داران جاده نیز شنیدند! تمام آنها نگران و منتظر خبری بد از جاده جنوب بودند. شایعات بیشتری پراکنده شد. و از آنجا که دهکده بزرگی نبود تمام مردم در دو جاده می دانستند که اتفاقی ناگوار رخ داده است. بزرگتر ها بیشتر می ترسیدند ولی چون از عمق فاجعه(!) با خبر بودند ترجیح می دادند که کمتر به روی خودشان بیآورند تا مسئله را از آنچه که هست بزرگتر نکنند. مرد کوری که در جاده جنوب زندگی می کرد و از ماجرای پیش آمده هم خبری نداشت گفت: "چرا همچین ناراحتی در دهکده ای که تا پیش از این شاد بود، افتاده است؟" یکی از ساکنان گفت: "حادثه بدی در جاده شمال رخ داده است." و ادامه داد: "کودکان گریانند، مردان در خودشانند، و زنان پسران کوچکشان را به خانه هایشان می فرستند و تنها مسافری که بعد از سالها به اینجا آمده بود هم با چشمانی خیس دهکده را ترک کرد. شاید مرض و یا بلایی بر سر ساکنان جاده شمال آمده باشد." طولی نکشید که شایعه هایی در مورد بیماری مسری خطرناکی در دهکده، سینه به سینه چرخید و پر شد. و چون همه این ناراحتی ها بعد از دیدار مسافر از جاده جنوبی رخ داده بود، ساکنان جاده شمال دریافتند که مبدأ بیماری در جاده جنوب است. شب هنگام ساکنان هر دو جاده دهکه را رها کردند و به طرف کوههای شرقی متواری شدند. نه زیاد دورتر، دو قرارگاه بوجود آمد؛ "جاده شرق" و "جاده غرب"! ساکنان دو جاده، که در اصل از نوادگان افراد دو جاده شمال و جنوب بودند، با هم ارتباطی نداشتند چون گذشت زمان و افسانه های بوجود آمده دیواری از ترس بین آن دو کشیده بود. شیخ قلندر شاه می گوید: "همه چی در زندگی مجالی است برای نحوه واکنش ما نسبت به حوادث و اشیاء و نه دقیقاً خود آنها. همیشه امکان این هست که به اصل موضوعی پی ببریم؛ یا آن را به گونه ای بسط دهیم که نه متوجه شویم که از کجا شروع شده، نه اندازه واقعی آن را بفهمیم و نه بدانیم چگونه در زندگی مان اثر می گذارد و باعث فاصله گرفتن ما از افرادی می شود که دوستشان می داشتیم!"
|
About![]()
تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق ببخشی. (کیمیاگر) Archivesشهریور 1387مرداد 1387 Links
!روحت را بیدا کن
افسانه شخصی
داستانهایی از آنتونی دِ میّو |